
سلام
مي دوني يه وقتايي پرنده ي دلم بهونه مي گرفت.
بهونه مي گرفت كه چرا شونه اي نيست تا پناهي باشه واسه خستگيه پروازش.
پرنده آزاد بود !
لونَش آسمون.
خورشيد فانوس لونَش.
ابراي تابستوني تن پوش تن نحيفش.
ماه با اون همه قشنگياش همدم شباي تنها ييش.
و شوكوفه هاي بهاري رو نوك شاخه ي درختاي بلند،بستر شبانه اش.
پرنده مي پريد !
بر فراز دشت هاي سر سبز.
از روي دره هاي عميق و كوه هاي بلند.
فراتر از غم
ژرف تر از تنهايي
و همدم اميد.
پرنده هر روز با نغمه ي دلنشين و حزينش يواشكي ، به دور از چشم بد و گوش نا محرم خدا را نماز مي گزارد.
خدا را شكر مي كرد براي بال هاي زيبايش كه پريدن را به او آموخت.
براي صداي دلنشينش كه نويدي بر رسيدن فصل بهاران بود.
و شكوفه هاي گيلاس كه عشق را در پيش چشمانش جلوه مي داد.
روزگار پرنده آبي بود تا اين كه يه روز قشنگ آفتابي اون رو ديد !
با ناز و عشوه ميون پوستيني از حرير ، به زيبايي تمام خفته بود.
و به ساز نسيم باد مانند دختركي كولي در جنب و جوش شور انگيز خود ، دل پرنده را ربود.
پرنده از آسمون دل بريد.
حالا ديگه تن اش اسير زمين بود.
اون اولا هر روز ِ خدا وقتي خورشيد خميازه كشون
با چشماي پف كرده و خواب آلودش آماده مي شد كه مث هر روز شروع كنه به درخشيدن ، عشق پرنده دوباره
تن پوش حريرشُ مي پوشيد و با يه عالم سرخاب سفيداب چشم انتظار پرنده بود.
روز ها گذشت و پرنده غافل از آسمون و شكوفه هاي گيلاس ، شده بود آوازه خون غنچه گل سرخ.
اون بود و خداش و يه بقل مهر و محبت كه تو هر لحظه نثار گل سرخش مي كرد.
گل سرخ رشد كرد و بزرگ و زيبا شد.
تو اوج شكوه و وقار.
ديگه پرنده رو نمي ديد.
ديگه صداي آواز پرنده براش خوش نبود.
و حتي عشق پرنده هم براش تكراري شده بود.
يه شب ِ خنك و مهتابي تو اون اوّل اولاي پاييز.
سرمست از اين همه زيبايي و غرور پرنده رو بدرود گفت و رفت !!!
پرنده صبح كه پاشد گل سرخ رفته بود اون دور دورا !!!
باورش نمي شد !
خواست بپره تا دنبال گل سرخش بگرده اما...
اما پرنده پريدن از يادش رفته بود !!!
بالهاي زيبا و پر قدرتش حالا مث دو تا جاروي بزرگ برگاي زرد و نارنجي درختا رو جارو مي كرد.
شب شد و پرنده تنها بود ، تنهاي تنها !!!
منتظر بود تا شب بياد و شايد اون وقت بتونه مث قديما با ماه خودش خلوت كنه و ازش كمك بگيره.
شب شد.
اما ابراي سياه و بزرگ پاييزي جلوي ماه رو پوشونده بودن و تقدير پرنده بي كسي بود.
بارون باريد.
باروني كه روزي هم ساز نغمه ي پرنده بود حالا با بي رحمي به تن نحيف پرنده شلاق مي زد.
پرنده سردش بود اما ابراي تابستوني خيلي وقت بود اون رو ترك گفته بودن.
وفقط خدا براش مونده بود.
اما پرده از اونم دلخور بود.
آخه از اون خيلي بيشتر از اين انتظار داشت.
خب اون خدا بود ديگه !!!
اون بود كه عشق رو آفريده بود
و شكوفه هاي گيلاس
و حتي گل سرخ.
پرنده تنها و لرزون ميون لجن زاري كه يه روز دشت سر سبزي بود تك و تنها جون داد!
و اين بود سزاي عشق به گل سرخ...

کوچهها باریکن، دکونا بستهس
خونهها تاریکن، طاقا شکستهس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه؛
نگاه کن مردهها به مرده نمیرن،
حتی به شمع جونسپرده نمیرن.
سكانس اول: ده صبح بيست و سوم تير، مكان: اتاق.
گوشي با صداي زنگ پدر خوانده چند دقيقه اي است كه مدام صدا مي كنه.
تو تختم قلتي مي زنم و با غر غر و چشماي بسته با دست به دنبال اين موجود مزاحم مي گردم كه اول صبح! تمام قدرتش رو جمع كرده تا خواب رو از چشام بدزده.
ديشب تا خود نصف شب دنبال خبري از شمارش آرا و ستاداي راي گيري بودم كه خواب منو ربود.
يادم نمياد چه خوابي مي ديدم يا اصلاً خواب مي ديدم يا نه!!!
فقط مطمئنم كل شب رو با دستاي مشت كرده اي كه يه پارچه سبز خوش رنگ دورش پيچيده شده بود با لبخندي به جنس اميد به فردا فكر مي كردم و جشني كه قرار بود تا خود صبح تو خيابونا برگذار كنيم و ...
بالاخره دستم به شي سخت و سردي مي خوره و پيش خودم شكر خدا مي كنم كه ديگه لازم نيست براي پيدا كردنش چشام رو باز كنم.
پشت تلفن صداي آشناي يكي از بچه ها رو تشخيص مي دم!!!
اما با اوني كه اين چند روزه مي شنيدم فرق داشت.
سرد، بي روح با حالتي از طعنه و كنايه كه تو عمق وجودت رخنه مي كرد و من ترسيدم....
با خودم گفتم مگه قرار نيست امروز روز شادي باشه پس چرا ....
با اضطراب از جا پريدم و با نگراني پرسيدم راستي از راي آ چه خبر ؟؟؟
كِي قراره جشن شد ؟؟؟
همه با هم ميريم ديگه ؟؟؟
دوستم چند ثانيه اي سكوت كرد و بعد جوري كه بخواد آماده ام كنه گفت:
مگه كانال 6 رو نديدي ؟؟؟
ان شا الله 4 سال ديگه...
همه چي از پيش تعيين شده بود و امروزم قبل تموم شدن شمارش خيلي از صندوقا آمار راي بالايي رو براي .... ثبت كردن !!!
....
ديگه نمي فهميدم اون دوست چي مي گفت و از چي مي گفت!!!
چشم رو پوستر كوچيكي كه رو ديوار اطاق با بي نظمي چسبونده بودم و يه دست به علامت ويكتوري با مچ بند سبز رو تو زمينه ي آبي آسمون نشون ميداد خيره موند!
زير عكس با خط خوش نوشته شده بود:
باران نزديك است...
آري باران نزديك بود!
باراني كه آنروزها از چشمان من و هزاران جوون و مادر داغدار ايراني باريد!
ديگه نمي تونستم ادامه بدم و سريع خداحافظي كردم و بعد ولو شدم رو تخت.
به آسمون اطاقم كه يه ديوار سخت و سفيد گچي بود نگاه مي كردم و پيش خودم مي گفتم دوباره...
تا عصرش رمق هيچ كاري نداشتم تا...
سكانس دوم: ساعت شش عصر بيست و سوم تير، مكان: ميدان صنعت.
پ ن :براي خوندن ادامه اش به ادامه مطلب بريد و با همون رمز پست قبلي وارد بشيد!
شرمنده از اين جا به بعد يكم خصوصي ميشه و
...
ادامــه مـطـلـب

سلام.
موزيك ملايمي تو اطاق پخش مي شه و من بعد از يه روز پر كار و شلوغ پلوق يه گوشه از همين كره ي خاكي دارم با افكاري پريشون و درهم به خودم فكر مي كنم.
شوق نوشتن تو سر پنجه هام شعله ور ميشه و وادارم مي كنه تا بنويسم.
از چي رو نمي دونم.
شايد اگه تا همين ماه پيش قرار بود بنويسم اولين سوژه عشق بود.
شايدم دوستي!
يا شايد وفا!
اون وقتا با اين كه خيلي روزگار سخت تر از اين بود.
هنوز اميد داشتم!
به اين كه عشق نمرده!
به اين كه دوستي ها پا برجاست!
به اين كه وفا داري جوهره ي انسانيته!
اما الان از چي بگم نمي دونم!!!؟
از عشقي بگم كه بهش خنديدن؟
از عشقي كه وارونه شد تو سطل آشغال سر كوچه ي پرديس؟
يا از عشقي كه فرجامي جز سوال نداشت؟
از كدوم دوستي بگم؟
از دوستي كه چيزي جز له شدن من به من نبخشيد؟
يا از وفايي كه اونو تو دستاي بي وفاي زمونه جست و جو مي كردم؟
اصلاً از كدوم انسان بگم؟
از آدماي كه هر روز تو هر جا كه دستشون مي رسه از وفا مي گن و تنهايي و ....
اما منتظرن تا كسي بهشون دل ببنده تا بي وفايي رو توشه ي راهش كنن؟؟؟
يا سال روز تولدش رو با هديه تنهايي جشن بگيرن؟؟؟
كجاست اون انسانيتي كه انقدر ازش دم مي زنيم؟؟؟
آدما!!!
يكي تون مرد و مردونه پا بشه و بگه:
كجاست اون همه آرمان لعنتي كه تو هر روزتون يه عمر ازش دم مي زنيد؟؟؟
يكي به من بگه اين درد تا كي؟؟؟
تف به اين روزگار كه چيزي جز تف كف دستاي ما ننداخت.
تف!!!
سلام.
راستش به يه دلايلي كه بعدها شايد براي همه توضيح بدم ديگه دست نوشته و ... تو بلاگ آپ نمي كنم اما از اين به بعد خاطرات روزانم رو تو اين بلاگ مي نويسم تا سر فرصتي كه اگه پيش اومد يه بلاگ جديد با قالب مخصوص و ... بزنم و خاطراتم رو به اونجا منتقل كنم.
شايد بگيد خاطرات يه آدم خسته چه جذابيتي داره !!!
اما از همين حالا بگم مطمئنم وقتي خاطرات و كاراي روزانم رو بخونيد شايد كلا اون ذهنيتي كه نسبت به من داشتيد بريزه به هم!
يه پسر ريزه ميزه ي عينكي با قد كوتاه كه خيلي مظلوم و ايناست و فقط بلده كاغذاي سفيد و با جوهر احساسش خط خطي كنه!!!
اما خب شايد خيلي احساساتي باشم و ... اما اونجورا هم كه فك مي كنيد نيست.
اينو از اون جايي فهميدم كه همه ي دوستان كه چه تو چت چه حظوري ديدمشون از ديدن من كلي تعجب كردن و اصلاً اون تصويري كه از من تو ذهنشون داشتن پاچيدش به هم!
يعني اصولاً آدما چند بعد دارن ديگه!
يه بعد من همينيه كه تو متنايي كه تا حالا خونديد و باهاش آشنا شديده و اما ابعاد ديگر بنده...
دوستان خاطرات رو در ادامه مطلب ميذارم و رمز دار و از اون جايي كه نمي دونم كدوم دوستان علاقه اي به خوندنشون دارن رمزش رو نگه ميدارم و هر كدوم از دوستان كه رمز رو ندارن با گذاشتن يه گل خشك و خالي تو نظرات و فرستادنش براي اين بنده ي خسته مي تونن رمز رو تا شبش دريافت كنن.
خب ديگه وراجي بسه بذاريد از همين امروز شروع كنم كه كلي اتفاقاي باحال باحال افتاد!!!
پ ن: لطفاً نظراي مرتبط به خاطرات رو خصوصي بديد كلاً. بعداً چراشو توضيح ميدم.
ادامــه مـطـلـب
نمی دونم چی بگم.
یعنی نمی دونم از کجاش بگم!!!
از خانه دوست یا از درس و ...
روزگار عجیبیه!!!
شنیده بودم بعد هر سختی یه راحتی در راهه اما باورم نمی شد!!!
اومدم بگم 8 مهر گذشت و من 18 ساله (مرد!) شدم.
خب اتفاق خاصی که نیفتاد اما بالاخره 18 ساله که شدم!!!
الان که بعد این همه وقت اومدم خیلی حالم گرفته است.
یه جورایی بارونی شدم!!!
بلاگ همتون رو سرک کشیدم.
اما یه جور حسی دارم که نه می تونم نظر بذارم نه می تونم دل بکنم.
وااای باز من دارم معتاد می شم که بگم از نگفته ها و....
اما دیگه بسه من برم که باید امروز یه سری فیزیک و عربی و .... بخونم!!!

سلام.
روزي روزگاري تو يه تيكه از همين زمين خدا.
ميون همين آدماي رنگا رنگ و جور واجور.
يه پسرك زندگي مي كرد.
پسرك دوستي نداشت.
پسرك حتي دوست داشتن هم تجربه نكرده بود.
پسرك از تنهايي بيزار بود.
پسرك تو شهر خودش دنبال دوست گشت.
توي هر كوچه.
ميون محبتاي مادر.
لا به لاي نصيحتا ي پدر.
كنار سردي عاطفه تو عبور شبونه ي هر آشنا.
زير هر بوته ي نور
.اما پسرك پيداش نكرد!!!
يه روز پسرك تصميمش رو گرفت.
با خودش گفت:
بايد دوست خودم رو پيداش كنم.
كوله بارش رو بست.
از پدر زر را توشه ي راه كرد.
از مادر عاطفه.
و از خدايش عشق!!!
با خودش فكر كرد كه كجا مي تونه دوستش رو پيدا كنه!!!
حتماً تو اون زميني كه خورشيد عاشقانه به شقايق ها بتابه.
اون جايي كه تو قلب مردمونش گلاي رنگي جوونه زده باشه.
اون جايي كه ديگه تنهايي هاش رنگ محبت بگيرن
و عشق مث دستاي لرزون و با محبت مادر هر روز تنهايي هاش رو نوازش كنه..
از مردم شهر خداحافظي كرد و سفر را آغاز گفت.
كنار دروازه شهر درويش سالخورده اي رو ديد.
پير مرد موي سفيدي مث نور و صورتي به روشني مهتاب داشت.
پسرك جرئت كرد و پا پيش گذاشت.
با سينه اي پر از ندانستن ها به درويش گفت:
خانه ي دوست كجاست؟؟؟
پير مرد سرش را آروم آروم بالا آورد و به پسرك نگاهي انداخت.
لبخند تلخي روي لب داشت.
با چشماني درخشان كه خبر از جواني درون داشت و سينه اي مالا مال از رازها گفت:
دوست تو كيست؟؟؟
پسرك از خانه ي دوستش نشاني داد.
آنجا كه خورشيد عاشقانه بر....
پير مرد پرسيد:
توشه ي راهت چيست:
پسرك سرش را بالا گرفت و گفت:
مركبي تيز رو
محبت
اميد
ايمان
عشق
جواني
و اندكي زر.
پير مرد آرام زير لب زمزمه كرد :
غرور را نگفتي!!!
پسرك صداي پير مرد رو نشنيد.
پير مرد به دور دست اشاره اي كرد و گفت:
مرادت را آنجا خواهي يافت.
پسرك درنگ نكرد.
لگام بر كشيد .
ماه ها گذشت و نيمي از زمين را زير پا گذاشت.
مركبش ديگر توان رفتن نداشت.
در پايان سال اول اسب از پا در آمد و پسر به اجبار بايد باقي راه را پياده مي رفت.
كوله بارش را بر دوش گرفت و به راهش ادامه داد.
در سال دوم ديگر كيسه ي زرش تهي شد.
به ناچار به كلبه اي در بين راه پناه آورد.
پسرك در زد.
صداي پير زني از خانه بلند شد كه:
كيستي؟
پسرك با تني رنجور و صدايي خسته ناله كنان گفت:
پسركي از سرزمين هاي دورم .
به دنبال خانه ي دوست مي گردم.
ديگر پولي برايم نمانده و خسته و گرسنه ام.
پير زن قبول كرد تا در ازاي محبت جوان به او تكه ناني و جاي خوابي براي آسايش بدهد.
جوان كه ديگر تحمل گشنگي را نداشت قبول كرد.
روزها در كنار پير زن به او محبت كرد تا
در سال سوم روزي پير زن در هنگام مرگ او را صدا كرد و گفت:
تو به من محبتت را عرضه كردي و در اين هنگام كه من به سوي فرشته ي مرگ مي شتابم.
آنچه از مال دنيا دارم ازان تو.
پسرك پير زن را به خاك سپرد و با كمي خوراكي كه تنها دارايي پير زن بود پا به مسيري كه نيمه پيموده بود گذاشت.
در چهارمين سال ديگر پسرك اميدي نداشت.
از خدايش گله كرد و گفت:
تو چه گونه خدايي هستي؟؟؟
آيا سهم من از اين دنياي بزرگ كمتر از يه شونه براي گريه كردن بود؟؟؟
آيا سهم من از اين همه خواستن چيزي جز حسرت بود؟؟؟
آيا تو بر من حتي آشيانه اي امن از محبت نيز دريغ مي كني؟؟؟
نه من ديگر خدايي ندارم.
لعنت به اين زندگي كه حتي سهم من از گلهاي شقايق كه هر روز خورشيد عاشقانه سرود زندگي رو تو گوششون زمزمه مي كنه كمتره.
پسرك ايمانش را هم از دست داد...
پسرك دو سال ديگر ادامه داد.
به شهري رسيد كه مي گفتند راه خانه ي دوست از آنجا مي گذره!!!
پسرك داخل شهر شد.
شهري بود زيبا و سر سبز.
بر سر هر شاخه طوطيان با پرهاي رنگارنگ نغمه هاي حزين مي خواندند و
كدام قصه خوش تر از داستان پسركي كه به دنبال خانه ي دوست ، زمين را زير پا گذاشته بود.
گو اين كه شايد هر رهگذر قصه ي عشق خود را از زبان طوطيان تصور مي كرد!!!
پسرك در سال هفتم بالاخره ياد آرزوهايش افتاد و با خود گفت:
هر چند اين جا مانند بهشت است اما
بهشت من آنجاست كه دوست باشد!!!
پسرك آهنگ رفتن كرد.
در دروازه ي شهر به ناگاه جلويش را گرفتند!!!
پسرك سبب را جويا شد.
سرباز خنده اي كرد و گفت:
آنچه تو در اين جا از آن لذت بردي بهايي جز جوانيت ندارد!!!
اگر قصد ماندن داري ما را با تو كاري نيست اما
اگر آهنگ سفر در سر مي پروراني جوانيت را بگذار و به سلامت.
پسرك حالا متوجه شد كه آن همه رنگ و زيبايي از چه جهت به كار آمده بود!!!
پسرك با خود گفت:
تا عشق را در كوله ام دارم چه نياز به جواني؟؟؟
باكي نيست ، جوانيم نيز مهر يار و خاك پايش!!!
پسرك جوانيش را هم داد و پير و فرتود ، تنها با كوله باري از عشق ادامه داد...
ديري نپاييد.
پسرك خانه ي دوست را ديد.
به خانه نزديك شد.
باورش نمي شد!!!
حورياني دلربا در دامان شاهزادگاني زيبا و ...
پسرك در زد اما
با ديدن او همه خنديدند و او را مجنون پنداشتند
كه با اين صورت پير و دستان فقير طلب دوست مي كند!!!
پسرك خودش ندانست اما غرورش نيز آرام آرام از كوله اش به بيرون خزيد و ناگهان
پسرك يافت!!!
عشقش را نيز به كناري انداخت و به سمت خانه اش دويد...
هفت سال ديگر در راه بود و رسيد.
اين بار با كوله باري تهي!!!
بدون هيچ مركب و زر و اما
عشق را در سينه
محبت را در دستان
ايمان را در سر
و غرور را در زير پايش داشت.
هنگامي كه به شهرش رسيد يافتش!!!
دوست را در سكوت كوچه ها
در ميان محبت هاي مادر
لا به لاي نصيحتهاي پدر
در عبور هر رهگذر و
در ميان جاي جاي هستي به تماشا نشست.
گلهاي شقايق را ديد كه در شهر خودش چه عاشقانه
و چه بي منت زيباييشان را به هر دوست عرضه مي كنند.
در كنار دروازه ي شهر به گوشه اي نشست.
ناگاه جواني را ديد كه با مركبي تيز رو از شهر بيرون آمد.
جوان به پسرك رسيد و گفت:
اي درويش
خانه ي دوست كجاست؟؟؟ادامــه مـطـلـب

سلام.
ساعت سه شبه!!!
دارم به ماهي كه پيشه رومه فكر مي كنم!!!
ياده ماه رمضون پارسال مي افتم.
چه روزاي خوبي بود!!!
مث يه اتفاق عجيب!!!
ماه رمضون شروع شد و آروم آروم تنهاييام رنگ باخت!!!
ماه رمضون شد و آروم آروم همه ي غم هاي منم باهاش رنگ باخت!!!
ماه رمضون شد و آروم آروم خدا اومد نشست رو شونه هام و يه ماه با هم گفتيم و خنديديم!!!
يادش بخير!!!
بچه گيام رو مي گم.
يادمه هميشه خدا رو تو چادر نماز سفيد و گل گليه مامانم پيدا مي كردم!!!
به همين راحتي!!!
مي رفتم مي نشستم وسط چادرش و تمومش رو مي كشيدم رو سرم.
يهوو مي ديدم كه وسط ابرام!!!
فرشته ها مث گلهاي قرمزه كوچيك كوچيك دور سرم حلقه مي زدن و ...
يادمه هميشه خدا رو وقتي شباي تابستون تو حياط خونه ي مادر بزرگ مي خوابيدم مي ديدم كه چه مهربون دستاشو رو پلكام مي كشيد و منو با خودش مي برد به يه دنيا آرامش!!!
يادمه اون شبايي كه با تمام پاكيه بچه گانم قبل خواب ازت مي خواستم كه بهم كمك كني تا صبح كه از خواب پا شدم مامان مجبور نباشه با دستاي ظريفش لحاف منو بذاره تو تشت و ...
يادمه اون روزا كه قدّم كوتاه تر بود و چه راحت تر پيدات مي كردم!!!
به خودم مي گفتم:
وقتي بزرگتر شدم مي تونم هر وقت كه خواستم از بالاي سر همه پيدات كنم.
اما چقدر اشتباه فكر مي كردم.
انگار كه تو همون پايين مايينا بايد دنبالت مي گشتم.
جايي كه هميشه منتظري تا دست كسايي كه زمين مي خورن رو بگيري و ...
شايد فلسفه سجده همين بود و من غفلت مي كردم!!!
غفلت مي كردم براي اين كه هر وقت مي خواستم صدات كنم سرم رو چه مغرورانه بالا مي گرفتم و داد مي زدم:
خدا جون كجايي!!!
غفلت كردم كه نفهميدم بايد خودم رو بشكنم.
خورد كنم و خاكي شم تا آروم تو گوشت زمزمه كنم كه برس به دادم.
تا صميمي و خوده موني دستم رو بگيري و بگي:
علي علي.
روز به روز بلند تر و بلند تر شدم و تو چه روز به روز از من دورتر!!!
رفتي و قرارمون شد شباي ماه محرم و سحراي ماه رمضون.
حالا كه فهميدم كجا ميشه پيدات كرد ديگه مهلت نمي دم تا دست زمان بين من و تو يه دنيا گناه فاصله بندازه.
مي خوام سجده بزنم و چادر سفيده گل گلي مامان رو دورم بپيچم.
حتي اگه انقدر بزرگ شده باشم كه پاهام از زيرش بيرون بزنه!!!
مي خوام بشكنم تا دوباره با هم شروع كنيم به ذوب كردن و صيقل دادن هر چي كه بايد باشم!!!
مي خوام كاسه شله زرد مامان بزرگ رو بذارم تو يه سيني خوشگل و بيام در خونت رو بزنم تا شايد دوباره آشتي كرديم.
نه از اون آشتياي الكي كه هر دفعه سر نماز نصفه نيمه ام با هم ميكنيم!!!
از اوناش نه!!!
از اون آشتياي از ته دل.
قرارمون هر لحظه كنار هر ثانيه.
اسم رمزمون ربناي استاد شجريان.
مي دونم كه تو هيچ وقت فراموشش نمي كني.
اين منم كه هميشه بي وفايي رو پيشه مي كنم و...
ازت مي خوام نذاري هيچ وقت فراموشم بشه تا دوباره گمت كنم.
ازت مي خوام هر روز بياي سر راهم و خودت رو مث قديما نشونم بدي.
ازت مي خوام يه دنيا گل ياس و يه بغل مهربوني بدرقه سفر دقايقم كني تا:
رها بشم از اين زندان تن.....................................................................................................
چند لحظه پيش كه اومدم پست جديد رو بذارم مي خواستم از اين ماه بگم و از اون همه مهربوني كه خدا سال پيش بهم هديه كرد.
وقتي رو گزينه مديريت مطالب قبل كليد كردم و ديدم 110 تا دوست تو اين چند روز باهام همراه بودن فهميدم كه امسال خدا كادو ام رو خيلي زودتر و مفصل تر هديه داده.
از همتون ممنونم به خاطر يه دنيا مهربوني كه باعث شد بالاخره احساس كنم ميشه تنهايي ها رو هم هر چه قدر بزرگ فراموش كرد.

سلام.
روزاي عجيبيه!!!
يه حال و هواي ديگه اي دارم.
حقايق يه جور ديگه دارن افقي و عمودي به سرم مي بارن!!!
رفيقم سينا ماشين گرفت.
يه بي ام و خوشگل مشكي.
اون يكي دوستم علي رضا هم داره ماشين مي گيره.
علي فريادها هم يه پرايد هاچ بك نقره اي گرفت.
امسال قراره كنكور بدم.
مِهر بايد بره گواهي نامه اقدام كنم.
سال ديگه 19 سالم ميشه و بايد برم سر خونه خودم.
يعني خودم تصميم گرفتم كه اين كارو بكنم.
و يه دنيا اتفاق جديد كه...
اينا هيچ كدوم حقيقت خاصي نيستن.
نه اين كه سينا ماشين گرفت چيزه عجيبيه نه اين كه من سال ديگه قراره كنكور بدم!!!
اينا همه يه جور بهونه ايه تا زندگي كم كم تو گوشم زمزمه كنه كه:
من دارم مرد ميشم!!!
هم حسه خوبيه هم بد!!!
عجيبه!!!
ديروز كه پشت فرمون داشتم با بابام سر آينده صحبت مي كردم احساسش كردم.
بابام داشت از آينده مي گفت.
از اين كه بعد از كنكور برم و يكي از مغازه هاشو موبايل فروشي كنم تا
ديگه دستم تو جيب خودم باشه و ...
از اين مي گفت كه بعد از اين كه به سلامتي معمار شدم.
شروع كنم كم كم به كوبيدن و ساختن خونه هاي قديميش!!!
راه دوري نيست.
همين يه سال ديگه است!!!
اما من آماده نيستم.
دلم واسه گير دادناي ناظم بيچاره بره پوشيدن تي شرت يقه گرد و آستين كوتاه تنگ ميشه.
دلم بره لقمه هاي نون و پنيري كه صبح به صبح با رفقا سق مي زنيم تنگ ميشه.
دلم بره دلهره از تاخير نكردن و سر موقع رسيدن به صف مدرسه تنگ ميشه.
دلم بره بچه پر روهاي مدرسه كه صبح تا شب بايد چش تو چش هم روزگار بگذرونيم تنگ ميشه.
دلم بره سر و كله زدن با بچه آويزوناي مدرسه بره پس گرفتن پولم تنگ ميشه.
دلم بره ساندويچ بي مزه و دري وريه بوفه مون تنگ ميشه.
دلم بره يه دنيا دل تنگي تنگ ميشه و در آخر:
دلم بره يه دنيا تنهاييه خودم تنگ ميشه.
اين روزا همه يه چيزي بره گفتن دارن!!!
معلم فيزيك مياد و ميگه:
بچه ها اين يه سال رو درس بخونيد.
بشينيد و هي بخونيد ، هي بخونيد.
سال ديگه كه رفتيد دانشگاه هر شامورتي بازيي كه خواستيد در بياريد!!!
مامانم ميگه:
اين يه سال رو بخون.
بابات هر چي خواستي برات ميگيره.
هر كاري خواستي بكن.
اصلن برو سيگاري شو.
برو...
وقتي از تنهاييام به خالم ميگم.
ميگه:
پويا اين يه سال رو بخون.
ميري دانشگاه پره دختره.
اصلن خودشون ميان گير ميدن بهت!!!
منم ميمونم كه بهش بگم خاله جان من.
الانشم تو خيابون پره دختره!!!
اما تنهاييه من چه ربط به دختر داره آخه!!!
هر كي حرف خودش رو ميزنه.
كسي نيست كه ببينه اصلن من چي دارم ميگم!!!
نمي دونم شايد واقعاً من كه برم دانشگاه:
قرارِ حروم خدا حلال بشه و ...
قرارِ اين دنيا همه چيش رديف بشه و ...
قرارِ هيچ كي تنها نمونه رو زمين و ...
قرار لايه اوزون خود به خود دوخته شه و ...
قرارِ موسوي رئيس جمهور بشه و ...قرارِ اون جووناي بي چاره اي كه شهيد شدن زنده بشن و ...
قرارِ اون همسايه بي نواي ما بره سر خونه زندگيش و ...
همه اش يه مشت قراره دروغي و الكي!!!!
همين.
من ميرم دانشگاه و:
آب از آب تكون نمي خوره!!!
فقط:
من روز به روز تنها تر ميشم و ...
لايه اوزون روز به روز پاره تر ميشه و ...
دكي محمود ميره ، يكي بدتر بجاش مياد و ...
خلاصه دنيا همينه كه هست!!!
از بچگي زياد تو رويا بودم و به آينده فك مي كردم.
اولا مي خواستم بشم مهندس انرژي اتمي!!!
فقط ده يازده سالم بود.
يه روز كه كنار خالم نشته بودم بهم گفت پويا درس بخون بشي مهندس انرژي اتمي درآمدش خيلي خوبه و...
منم از اون روز گير دادم كه مي خوام بشم مهندس انرژي اتمي!!!
همون موقع ها بود .
فك كنم يكم قبل تر!!!
تصميم گرفتم يه روزي بشم رئيس جمهور و مث كورش و نادر و ... مردممو نجات بدم و دوباره ايرانو مث قديما بزرگ كنم!!!
گذشت.
حالا دوست داشتم شاعر بشم.
دوست داشتم بشم يه نويسنده.
يكي مث .....
هر هفته لحظه شماري مي كردم تا زنگ انشا برسه تا ده پونزده صفحه انشامو بيارم پايه تخته و تا آخر زنگ براي بچه ها بخونم.
هميشه كلاسي كه من توش بودم بچه ها خيالشون راحت بود كه امكان نداره معلم پايه تخته بيارتشون.
چون كل زنگ من پايه تخته داشتم خودمو خالي مي كردم.
خالي از اين همه حقيقت كه روز به روز تلخ تر ميشد.
خالي از اين همه تنهايي كه روز به روز بيشتر ميشد و...
با حافظ آشنا شدم.
با عرفان آشنا شدم.
با گابريل گارسيا ماركز آشنا شدم.
با فروغ فرخ زاد آشنا شدم .
با زرتشت آشنا شدم.
با خدا آشنا شدم.
با اصلاحات آشنا شدم.
با دنيا آشنا شدم!!!
و در آخر با خودم آشنا شدم.
حالا هر جور بود مي خواستم از خودم فرار كنم.
مي خواستم تو خودم گم بشم تا نبينم.
تا اين همه حقيقت رنگارنگ رو نبينم.
تا نبينم آدما چه جوري مث آدماي رمان كوري از هر چيز فقط حس مي كنن.
كسي اين جا نمي ديد!!!
هر كيم كه مي ديد همه مي خواستن كورش كنن.
كسي تحمل نداشت كه حتي از حقيقت! چيزي بشنوه!!!
كلي سعي كردم تا منم كور باشم.
يكي مث بقيه!!!
اما نشد!
يعني شد اما نصفه نيمه.
گاه گاهي چشامو يواشكي باز مي كنم و يه چيزايي رو از زير چش ديد مي زنم.
بره همونشم خيلي ها تركم مي كنن.
روز به روز تنها تر و تنها تر و ...
الان زندگيم تو همين چند كيلو يا مگا بايتي كه صبح تا شب ميام و از خودم براتون مي گم خلاصه ميشه!!!
اونم ميشه با يه اشاره جلوشو گرفت!!!
فيلترش كرد.
مي بيني چه زندگيه شكننده اي دارم؟؟؟
زندگي مث يه قطار ميگذره و آرزوهاي منم اين وسط از لا به لاي پنجره اش به دل جاده پرت ميشن و تنها چيزي كه مي مونه حسرته!!!
بزرگتر شدم ديدم من نه بابام آخونده نه هفت جد و آبادم!!!
پس بي خيال رئيس جمهوري شدم.
بزرگتر شدم ديدم با شاعري نمي شه شكم زن و بچه و جيب بي نوا رو سير كرد!!!
پس بي خيال شاعري شدم.
بزرگتر شدم ديدم اين روزا به عرفا ميگن كافر!!!
پس بي خيال عرفان شدم.
بزرگتر شدم و ديگه چيزي نديدم!!!
روز به روز چشام ضعيف تر شدن و تبديل شدم به يه كور!!!
كوري كه كلي خودش رو تكون بده چند وقت يه بار يواشكي لاي چشاشو باز مي كنه و ...
ديگه از اين سفر مي ترسم!!!
مي ترسم روز به روز مردتر!!! بشم و آرزوهامم با خودم كوچيك تر شن!!!
يكي نيست اين وسط بهم كمك كنه تا داد بزنم:
آهاي دنيا وايسا من مي خوام پياده شم.

سلام.
بالاخره وقت شد تا قسمت دوم پست زنان هر*زه به بهشت مي روند رو تموم كنم و ...
دوستان لطف كنن اگر محبت مي كنن و نظري ميدن تو همون پست زنان هر*زه به.... باشه.
بقيه رو مي تونيد در ادامه همون پست بخونيد.
به اميد روزي كه همه آدما .....
ادامه جمله رو هر جور دوست داريد كامل كنيد.
يا حق.

سلام.
انتظار داشتيد اين سري كه بهم سر ميزنيد يه دونه از اين عكساي فتوشاپي زرد و سبز بذارم كه وسطشم نوشته يا مهدي ادركني و ...
اما نه.
اين روزا همه از اين عكسا ميذارن و نهايتاً يه دونه مطلبم كپي پيست ميشه اين وسط و ...
هيچي نيمه شعبان تموم مي شه و حضرت مهدي هم ميره تا نيمه شعبان بعدي!!!
چرا تعجب كردي؟؟؟
مگه نه اين كه شيعه جماعت بايد هر ثانيش به ياد مهدي (عج) باشه و ...
تا حالا فكر كردي تو اين يه سالي كه از شعبان قبلي مي گذره چند بار راست و حسيني به يادش افتادي؟؟؟
اول از همه هم منظورم خودمه.
اگه به زور اين دري وريايي كه به اسم ديني و ... مجبوريم بره امتحان نهايي حفظ كنيم و تف كنيم رو برگه چند بار تو سال به يادش مي افتادي؟
ها؟
اگه همه اين آدمايي كه شعبان به شعبان چار كيلو شيرني مي گيرنو يه سطلم شربت بي مزه روزي يه بار يادش مي افتادن و اين ريا كاريا رو گل مي گرفتن اونوقت وضع ما اينجوري بود!!!
دلم تنگيده بره كسي كه از بچگي يادم دادن غروباي جمعه يادي ازش بكنم.
دلم تنگيده بره كسي كه صبح تا شب به اسم و نمايندگيش!!! چوب و چماغ مي كشن رومون.
آخ كه چه قدر اين خاندان مظلومن.
اگه يه وقتي امثال يزيد و ... تيشه به ريششون ميزدن.
امروز ميرن بالاي منبر ،همون منبري كه بايد جاي نماينده هاشون باشه ، مردم و جووناي مردم و .. رو از هر چي اسلام و مسلمونه زده مي كنن.
يا مهدي بودي و ديدي كه مادرا و خواهراي منو جلو چشمم با باتوم زدن و مث گل پر پر شدن و ظهور نكردي؟؟؟
يا مهدي همسايه بي نواي ما رو ديدي كه به خاطر يه لقمه نون... و ظهور نكردي؟؟؟
يا مهدي ديدي كه به اسمت چه طور تاج و تخت به راه انداختن و ظهور نكردي؟؟؟
يا مهدي ديدي اين همه ظلم و اونوقت...
الله اعلم.
راستش اگه اين الله اعلمم از بچگي يادمون نداده بودن كه معلوم نبود الان به چي اعتقاد داشتيم و ...
الان كه مي نويسم ياد اون اهنگ زنده ياد فرهاد افتادم كه الحق چه قدر زيبا از مهدي (عج) گفته:
یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یه نفر میاد که من تشنه ی بوییدنشم
مثه یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خالیه سفرمون و پر از شقایق میکنه
واسه موجای سیاه دستا رو قایق میکنه
همیشه غایب من زخمام رو مرهم میذاره
همیشه غایب من گریه هام رو دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه
آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره
خشم این حنجره ی خسته همیشه غایبه
کلید صندوق در بسته همیشه غایبه
نعره ی اسب سپید قصه ی مادر بزرگ
بهترین شعرای سربسته همیشه غایبه
................................................................................................
ادامه پست قبلي رو به درخواست يكي از دوستان پست جديد نمي ذارم و به زودي در ادامه همون پست مي نويسمش كه دوستاني هم كه خواسته بودن ادامه شو بنويسم بخوننش.

